میرسی
زود یا دیر مهم نیست میرسی
میدانم زودش خوب نیست و دیرش سخت
ولی میرسی
همچو بارانی که تابستان نمیآید
ولی پاییز میآیی
زمستان و بهار
ولی تابستان با همه گرمایش
خاطرات را نمی سوزاند
میایی میدانم
بدان میایی
جمعه نه
ولی هر روز میایی
تا دمه گوش من
زمزمه می کنی باز
می آیم
کمی صبر
سحر نزدیک است
بدترین حرکت دنیا اینه که بابات بیاد خونه بگه برو پایین گوشی منو از تو ماشین بیار...
من مسیری میرم که به آخر نرسیده بوی اسپند میپیچد
خدا من یه مشاور می خوام بیاد به درسامو سازماندهی کنه، شدیدا گند زدم، اصن نمی دونم از کجا شروع کنم:(
گاهی حرفات بد میسوزونه، کاره خوبی می کنی بسوزون
چه نکته بینی هایی می کنن ملت، الان حس اون آدمایی و دارم که منتظرن دمه طناب دار بگن بخشیدمتون، در انده بیخیالیو آخر زندگیی میریم به سمت طناب ولی هنوز امید داریم که یکی از اون وسط داد بزنه بخشیدم در او لحظات که آدم...
اووف
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.